آرادآراد، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

زیباترین هدیه آسمانی آراد

دوران بارداری

1392/5/19 22:43
نویسنده : مامان الی
145 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دل مامان میخام  از روزای سختی برات بگم که دیگه تو اومده بودی حال مامان اصلا خوب نبود 

از بوی گوشت گوسفند ،ادکلنی که دوسش داشت ،حتی بوی صابون مایع  بدش میومد و بوی

اونا باعث میشد حالش بد بشه اما مامان و بابا خوشحال بودن مامان با یه سایت آشنا شده بود 

به نام نی نی سایت و همش پای کامپیوتر بود و روند رشد تو رو دنبال میکرد و خوشحال بود که تو

داری روز به روز بزرگ وبزرگتر میشی اما تو دلش یه غصه داشت آخه مامانت مامانشو دو سال قبل

از اومدنت از دست دادو دوست داشت این لحظات رو باهاش شریک میشد مامانت نیاز داشت تا 

تا اون باشه و از اینکه مامان پروین خیلی دلش میخواست تا تو رو زودتر ببینه ولی این اتفاق نیفتاد

ناراحت بود .ناراحت

هنوز 2 ماهه بودی که مامان  با بابا رفتن تهران با خاله مامان رفتن هایپر استار و اولین چیزایی که

لازم داشتی رو خریدن چند روز بعدم مامان به سرش زد بره ولی عصر و از اونجا برات کلی چیزی

خرید و این بین یه تشک بازی بود به شکل پروانه خیلی شاد بودازش خوشش اومد و خریدش اما

هنوز نمی دونست  تو دختری یا پسر ، میخام یک حقیقت رو بهت بگم اون موقع  مامان و بابا دلشون

می خواست تو دختر باشی اما خانواده بابا دوست داشتن تو پسر باشی چون بابا برادر نداشت 

یه جورایی اسم خانوادگیشون حفظ میشد نیشخندچشمک

بابا بزرگ صادقت سرطان داشت و روزی که شنید تو پسر هستی خیلی خوشحال شد درست مثل

من وبابا و اما درباره اسمت من آراد رو انتخاب کردم  و بابا هم قبول کرد و به همه گفتیم اما راستش 

هنوز قطعی نبود یه روز بابا رفت سفر کاری و منو تو خواب بودیم تو 5 ماهه بودی که من با صدای

شدیدی از خواب پریدم و وقتی پا شدم دیدم خونه داره میلرزه و کل دکوری ها و وسایل دونه دونه

دارن میفتن و میشکنن  یه جیغ زدم و فکر میکردم که یعنی الان می میرم تو همین فکرا بودم

که زلزله وایستاد زدم زیر گریه و کیفمو برداشتم و آماده شدم اومدم بیرون از خونه هر چی سعی

میکردم  به بقیه زنگ بزنم نمیشد  و شبکه به هم ریخته بود خیلی میترسیدم که برای بقیه اتفاقی

افتاده باشه  خلاصه پسرم شب رو با مامان پری و بابا صادق و خاله افسانه و بقیه تو ماشین

گذروندیم و چند روز رفتیم خونه خاله سحر ......

روز 8 اسفند90 بود که بابا صادق فوت شد و اونم نتونست تو رو ببینه اما اسمت رو می دونست و

میدونم که به مامان منم میگه که تو پسری و اسمت آراده  و الان که اینو می نویسم دلم براشون

تنگ شده  اواخر اسفند من و بابا رفتیم تا سرویس کالسکت رو بخریم که تو جاده تصادف کردیم

خدا رو شکر هممون سالم موندیم ولی ماشینمون داغون شد و کل عید تو پارکینگ خونه بود

نمیدونم تو ترسیدی یا نه ؟

بهار بود و ما در گیر مراسم چهلم و عزاداری 

 یک روزم که بارون میومد و من تنها بودم  و صاعقه هایی که خونه رو میلرزوند مامان رو ترسوند و ما

رفتیم  طبقه پاین تو انبار یه نیم ساعتی اونجا بودیم و من خدا خدا میکردم تا تو به دنیا بیای و  دیگه

برات اتفاقی نیفته .....

شیرین ترین لحظات این دوران برای من زمانی بود که فهمیدم تو پسر هستی و سالم و وقتی برای

اولین بار تونستم صدای قلبت رو بشنوم اشک تو چشمام جمع شده بود و یک حس عجیب

داشتم نمیدونم یادت میاد که چه قدر با هم حرف میزدیم مخصوصا زمانی که برات آهنگ میذاشتم

و تو تکون میخوردی از همون اول شیطون بودی و پر جنب و جوش 

13 اسفند 90 به بابا پیشنهاد دادم که بریم پیش دوستش سونو گرافی چون من جای دیگه ای

میرفتم هدفم این بود که بیاد تو اتاقو  تو رو ببینه و کمی غم از دست دادن پدرش رو فراموش کنه

و همین طورم شد دکتر دستات پاهات ستون فقرات و بدنت رو نشونمون داد و صدای قلبت رو

برامون گذاشت و بابا خیلی خوشحال شد . به نظر من تو اومدی تا با اومدنت شادی رو به خونه

خیلی ها بیاری  دوستت دارم شلوغ مامان 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

الی مامان آنیل
19 مرداد 92 20:22
سلام چه پسر نازی دارین خدا حفظش کنه با اجازه لینکتون کردم اگه سری به ما بزنین خوشحال میشیم